تبلیغات
عشقــولانه*سرگرمی*داستان*عکس - دستشویی (داستان یه بنده خدا)
عشقــولانه*سرگرمی*داستان*عکس
وبلاگی عاشقانه و تفریحی

بازدید : مرتبه
تاریخ : 5 اسفند 88

من تقریباً تو دستشویی نشسته بودم که از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت؛

سلام حالت خوبه؟
من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی مردانه هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما
نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم؛
-
حالم خیلی خیلی توپه.
بعدش اون آقاهه پرسید؛
-
خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟
با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم برای همین گفتم؛
-
اُه منم مثل خودت فقط داشتم از اینجا می گذشتم..
وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور میشه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم؛
-
منم می تونم بیام طرفت؟
آره سؤال یکمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم؛
-
نه الآن یکم سرم شلوغه!!!
یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت :
-
ببین. من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی داخل دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب
می ده!!! ول کن هم نیست




طبقه بندی: داستان،  سرگرمی، 
ارسال توسط Mohammad
آرشیو مطالب
نظر سنجی
طرفدار چه تیمی هستید ؟






پیوند های روزانه
امکانات جانبی

FreeCod Fall Hafez

blogskin